پشت چراغ قرمز بودیم؛دومین ماشینی که بعد از چراغ توقف کرده بود،باتری اش دچار مشکل شد و خاموش شد.اتفاقا راننده ی آن نیز خانم نسبتا جوانی بود که ظاهرا ضعیف و کم توان به نظر می رسید و رنگش پریده بود از ترافیک سنگینی که ایجاد کرده بود...
سه-چهار دقیقه که گذشت،ماشین روشن شد و راه باز شد.
صحنه ی تامل برانگیزی دیدم که ناراحتم کرد.همان مرد های ناموس پرست غیرتی،آن قدر به این خانم بی چاره طعنه و کنایه زدند که یک لحظه خجالت کشیدم از وجود معدود افرادی هم چون این آقایان در جامعه...
- ای زنکه ی ...............................
- بی چاره مربی تعلیم رانندگیت!
- برو سوار ماشین ظرفشویی شو بابا!
- بلد نیستی سوار نشو خب!
و عکس العمل آن خانم در برابر این ابراز لطف ها،تنها نگاه کردن بود...
با خودم فکر کردم اگر هنوز هم این را باور نکرده ایم که خدایی آن بالا نشسته و همه ی کارهایمان را می بیند،لا اقل فکر کنیم هر لحظه یک غیر مسلمان یا یک غیر ایرانی در حال تماشای کار های روزمره ی ماست.تنها یک ثانیه فکر کنیم که او از آن به بعد در رابطه با جامعه ی مسلمانان یا ایرانی ها چه طرز فکری خواهد داشت.
بیایید بعضی وقت ها احساس مسئولیت کنیم؛گاهی اوقات کار های ما نمایان گر اعمال یک جامعه است...
***
خدا رحممان کرد که آقای شان علی استون، بعضی از کار های ما را ندید...