مردمی که هر روز از کنارشان عبور می کنم،مردمی هستند با موقعیت های خیلی خیلی متفاوت.
یکی در پی تدارکات شام عروسی،دیگری به دنبال تدارکات ناهار بعد از ختم.
یکی به بیمارستان می رود برای تحویل نوزاد دلبندش،یکی دیگر هم به همان بیمارستان می رود اما برای تحویل جنازه ی عزیز از دست رفته اش.
یکی می رود به گل فروشی و دسته گلی می خرد با گلهای سرخ و زرد و نارنجی؛یکی دیگر می رود به همان گل فروشی،او هم تقاضای یک دسته گل می کند اما به ضمیمه ی این جمله که:آقا،لطفا رز هایش سیاه باشند،یک روبان مشکی هم بپیچید دورش.
یکی می گوید:چرا من ندارم؟چرا من بدبخت ترین آدم دنیا هستم؟
غافل از این که او خیلی از لذت ها را در زندگی دارد که خیلی ها حسرت داشتن آن را می خورند.حتا همان که می گوید:من همه چیز دارم؛پس خوش بختم.
***
بس عجیب است کشمکش دنیا و آدم ها؛آدم هایی که مدام کفران نعمت می کنند و بهانه های بنی اسرائیلی بر سر دنیا می گیرند؛و دنیایی که حتا یک آن هم دست از لجبازی بر نمی دارد.
و در این میان تنها خداست که همچون مادری صبور که به نظاره ی بحث و جدال فرزندانش نشسته،فقط نگاه می کند،نگاه می کند و نگاه می کند...