ساعت یک و سی دقیقه ی ظهر است؛اگر سر و صدای بچه ها بگذارد،صدای ناله ی معده ی خالی ام به راحتی به گوش می رسد.آن قدر بی حوصله و بی حالم که بغل دستی ام با حرکات موزون چشم و ابرو مرا از ورود دبیر آگاه می سازد.با خودم فکر می کنم که چه طور خواهم توانست تا یک و نیم ساعت دیگر ، با خودم کنار بیایم.سرم را روی میز می گذارم و آرام آواز می خوانم... .
دبیر، چند مرتبه با تمام قدرت و توانی که در دستانش دارد،روی میز می کوبد و با لحنی فریاد آلود می گوید:
کتاب هاتون رو باز کنید؛درس هشتم،قوه ی قضاییه.قادری،از روی درس بخون.
و قادری با رنگی پریده و صدایی لرزان شروع می کند:
قوه ی قضاییه یکی از ارکان مهم کشور است که وظیفه اش...
...یکی دیگر از وظایف این قوه،کشف جرم و مجازات مجرمان است.
دبیر پس از این جمله توضیحاتی در جهت تفهیم درس به دانش آموزان اضافه می کند:
همونجور که کتاب گفته، قوه ی قضاییه جرم رو پیگیری و مجرم رو مجازات میکنه.واین درسِ عبرتی میشه برای اونایی که شاید در آینده قراره به مجرم یا خلافکار تبدیل بشن.بدین ترتیب آمار جرم توی کشور کاهش پیدا می کنه... .
صحبت دبیر که تمام می شود،دستم را بالا می گیرم تااز دبیر سوالی بپرسم؛سوالی که از مدت ها پیش فکرم را مشغول کرده و احساس می کنم امروز،در کلاس اجتماعی ، وقت خوبیست تا به پاسخ آن برسم... .
از دبیر می پرسم:اگر مجازات مجرمان به گونه ایست که به قول شما عبرتیست برای دیگران،پس چرا هنوز هم باید شاهد قتل های متعدد،اسید پاشی های دوباره و یا هر بی قانونی دیگری باشیم؟!
بچه ها حرفم را تایید می کنند؛انگار که این سوال ، تنها ذهن من را درگیر نکرده است.
دبیر اما ، چند ثانیه نگاهم می کند و قصد دارد با جوابی دندان شکن و قانع کننده،مرا سر جایم بنشاند! با لحنی خاص می گوید: خیلی از چرا ها هستند که من نمی توانم دلیل آن ها را به تو بگویم... .
لبخندی می زنم و آرام سر جایم می نشینم.بغل دستی ام به شوخی می گوید:
قانع شدی؟!هزار بار به تو نگفتم بزرگ تر از دهنت لقمه بر ندار؟
***
صبر کنید؛قبل از این که خودتان نتیجه گیری کنید، بگذارید من برایتان بگویم.
منظورم از نوشته ام،همان سوالی نیست که از دبیرمان پرسیدم؛اگر چه به دنبال پاسخ آن هستم.اما این چند خط را نوشتم که ضمن احترام به تمام فرهنگیان ایران، بگویم که "نه گفتن" تنها برای مواقعی نیست که با پیشنهاد یک رفیق ناباب رو به رو هستیم. بهضی وقت ها خوب است که اگر چیزی را نمی دانیم هم، با شجاعت و شهامت تمام، بگوییم :نه،جواب سوالت را نمی دانم...
پ.ن:ممکن است فکر کنید که ایشان به دلیل شرایط کلاس و عدم تمایل به شرکت در مباحث سیاسی به من پاسخ نداده اند.اما حتی وقتی که من دومرتبه از ایشان درخواست کردم که به صورت خصوصی برای من توضیح دهند ،بازهم با ممانعت ایشان روبه رو شدم.به نظر من سیاست راز نیست که بخواهیم از برملا شدن آن نگران باشیم؛به خصوص وقتی که طرف گفت و گویمان،فردی باشد که در ضمن این که نوجوان است و در سنیست که به راحتی هر حرفی را باور می کند، معتقد باشد که دانستن مسائل سیاسی کشورش،حـق اوست... .
پ.ن:گرامی می دارم نخستین روز بهمن را از چند جهت:
اول این که زاد روز مادرِ بزرگم است.دوم این که زاد روز مادربزرگم است و سوم این که روز پرواز بزرگ مردیست از جنس عشق؛دکتر محمد قریب... .