درباره نویسنده
فاطمه چاوشی
سلامی گرم. آنچه در این جا می خوانید ، شب نوشته هاییست از یک دختر دهه هفتادی... فاطمه چاوشی،متولد 19 آذر ماه 1376
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فاطمه چاوشی
مطالب اخیر
  • امان از وقتی که ماشین یک "خانم" پشت چراغ قرمز خاموش شود...
  • امان از وقتی که بخواهم به چیزی گیر بدهم...
  • امان از وقتی که صدای مداح گرم نباشد...
  • و انا الیه راجعون...
  • وقتی که تصمیم گرفتم روی افکارم تجدید نظر کنم...
  • جو گیر ها بخوانند!!!
  • فابل لاک پشت و خرگوش 2011!!!
  • دوباره عاشورا...
  • خدای من این گونه است...
  • دل بستن به سبک امروزی ها!
  • داستان غدیر...
  • پاییز نوشته
  • از زبان کبوتران حرم
  • خاطره ی یک روز کاملا ایرانی
  • قرآن مادربزرگ
  • برای آمنه...
  • آدم هایی که هر روز-خیلی ساده- از کنارشان می گذرم...
دوستان من
  • چارقد
  • قلم فرانسه
  • جوان ایرانی
  • فرهنگ خوان
  • کافه داستان
  • قلمی در دست
  • ستاره ی چیدنی
  • کانون ادبیات ایران
  • یک عاشق ایرانی
  • آخر مرام و انسانیت!
  • جناب آقای رضا امیر خانی
  • بانوی سرزمین زیبایی ها
  • حجت الاسلام شهاب مرادی
  • حجت الاسلام محسن قرائتی
  • انجمن نویسندگان کودک و نوجوان
  • جناب آقای فرهاد حسن زاده
  • سرکار خانم عرفان نظر آهاری
  • حجت الاسلام علی سرلک
  • شهید سید مرتضی آوینی
  • شبکه ی ادبی بیشه
  • نوشته ای برای دلم
  • سلام به خورشید
  • همشهری جوان
  • علی چاوشی
  • بانوی شرقی
  • پیـــــــــــازداغ
  • نردبام آسمان
  • خادم شهدا
  • واو به واو
  • برتر از پرواز...
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



نوشته های یک دهه هفتادی
امان از وقتی که ماشین یک "خانم" پشت چراغ قرمز خاموش شود...
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

پشت چراغ قرمز بودیم؛دومین ماشینی که بعد از چراغ توقف کرده بود،باتری اش دچار مشکل شد و خاموش شد.اتفاقا راننده ی آن نیز خانم نسبتا جوانی بود که ظاهرا ضعیف و کم توان به نظر می رسید و رنگش پریده بود از ترافیک سنگینی که ایجاد کرده بود...

سه-چهار دقیقه که گذشت،ماشین روشن شد و راه باز شد.

صحنه ی تامل برانگیزی دیدم که ناراحتم کرد.همان مرد های ناموس پرست غیرتی،آن قدر به این خانم بی چاره طعنه و کنایه زدند که یک لحظه خجالت کشیدم از وجود معدود افرادی هم چون این آقایان در جامعه...

- ای زنکه ی ...............................

- بی چاره مربی تعلیم رانندگیت!

- برو سوار ماشین ظرفشویی شو بابا!

- بلد نیستی سوار نشو خب!

و عکس العمل آن خانم در برابر این ابراز لطف ها،تنها نگاه کردن بود...

با خودم فکر کردم اگر هنوز هم این را باور نکرده ایم که خدایی آن بالا نشسته و همه ی کارهایمان را می بیند،لا اقل فکر کنیم هر لحظه یک غیر مسلمان یا یک غیر ایرانی در حال تماشای کار های روزمره ی ماست.تنها یک ثانیه فکر کنیم که او از آن به بعد در رابطه با جامعه ی مسلمانان یا ایرانی ها چه طرز فکری خواهد داشت.

بیایید بعضی وقت ها احساس مسئولیت کنیم؛گاهی اوقات کار های ما نمایان گر اعمال یک جامعه است...

***

خدا رحممان کرد که آقای شان علی استون، بعضی از کار های ما را ندید...

نظرات ()



امان از وقتی که بخواهم به چیزی گیر بدهم...
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/۱۱/۱۱

ساعت یک و سی دقیقه ی ظهر است؛اگر سر و صدای بچه ها بگذارد،صدای ناله ی معده ی خالی ام به راحتی به گوش می رسد.آن قدر بی حوصله و بی حالم که بغل دستی ام با حرکات موزون چشم و ابرو  مرا از ورود دبیر آگاه می سازد.با خودم فکر می کنم که چه طور خواهم توانست  تا یک و نیم ساعت دیگر ، با خودم کنار بیایم.سرم را روی میز می گذارم و آرام آواز می خوانم... .

دبیر، چند مرتبه با تمام قدرت و توانی که در دستانش دارد،روی میز می کوبد و با لحنی فریاد آلود می گوید:

کتاب هاتون رو باز کنید؛درس هشتم،قوه ی قضاییه.قادری،از روی درس بخون.

و قادری با رنگی پریده و صدایی لرزان شروع می کند:

قوه ی قضاییه یکی از ارکان مهم کشور است که وظیفه اش...

...یکی دیگر از وظایف این قوه،کشف جرم و مجازات مجرمان است.

دبیر پس از این جمله توضیحاتی در جهت تفهیم درس به دانش آموزان اضافه می کند:

همونجور که کتاب گفته، قوه ی قضاییه جرم رو پیگیری و مجرم رو مجازات میکنه.واین درسِ عبرتی میشه برای اونایی که شاید در آینده قراره به مجرم یا خلافکار تبدیل بشن.بدین ترتیب آمار جرم توی کشور کاهش پیدا می کنه... .

صحبت دبیر که تمام می شود،دستم را بالا می گیرم تااز دبیر سوالی بپرسم؛سوالی که از مدت ها پیش فکرم را مشغول کرده و احساس می کنم امروز،در کلاس اجتماعی ، وقت خوبیست تا به پاسخ آن برسم... .

از دبیر می پرسم:اگر مجازات مجرمان به گونه ایست که به قول شما عبرتیست برای دیگران،پس چرا هنوز هم باید شاهد قتل های متعدد،اسید پاشی های دوباره و یا هر بی قانونی دیگری باشیم؟!

بچه ها حرفم را تایید می کنند؛انگار که این سوال ، تنها ذهن من را درگیر نکرده است.

دبیر اما ، چند ثانیه نگاهم می کند و قصد دارد با جوابی دندان شکن و قانع کننده،مرا سر جایم بنشاند! با لحنی خاص می گوید: خیلی از چرا ها هستند که من نمی توانم دلیل آن ها را به تو بگویم... .

لبخندی می زنم و آرام سر جایم می نشینم.بغل دستی ام به شوخی می گوید:

قانع شدی؟!هزار بار به تو نگفتم بزرگ تر از دهنت لقمه بر ندار؟

 

***

صبر کنید؛قبل از این که خودتان نتیجه گیری کنید، بگذارید من برایتان بگویم.

منظورم از نوشته ام،همان سوالی نیست که از دبیرمان پرسیدم؛اگر چه به دنبال پاسخ آن هستم.اما این چند خط را نوشتم که ضمن احترام به تمام فرهنگیان ایران، بگویم که "نه گفتن" تنها برای مواقعی نیست که با پیشنهاد یک رفیق ناباب رو به رو هستیم. بهضی وقت ها خوب است که اگر چیزی را نمی دانیم هم، با شجاعت و شهامت تمام، بگوییم :نه،جواب سوالت را نمی دانم...

 

 

 پ.ن:ممکن است فکر کنید که ایشان به دلیل شرایط کلاس و عدم تمایل به شرکت در مباحث سیاسی به من پاسخ نداده اند.اما حتی وقتی که من دومرتبه  از ایشان درخواست کردم که به صورت خصوصی برای من توضیح دهند ،بازهم با ممانعت ایشان روبه رو شدم.به نظر من سیاست راز نیست که بخواهیم از برملا شدن آن نگران باشیم؛به خصوص وقتی که طرف گفت و گویمان،فردی باشد که در ضمن این که نوجوان است و در سنیست که به راحتی هر حرفی را باور می کند، معتقد باشد که دانستن مسائل سیاسی کشورش،حـق اوست... .

پ.ن:گرامی می دارم نخستین روز بهمن را از چند جهت:

اول این که زاد روز  مادرِ بزرگم است.دوم این که زاد روز مادربزرگم است و سوم این که روز پرواز  بزرگ مردیست از جنس عشق؛دکتر محمد قریب... .

نظرات ()



امان از وقتی که صدای مداح گرم نباشد...
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٤

یقینا این جا تعداد خانم ها فرد است؛شاهد حرفم هم این است که در این جا هر کسی با بغل دستی خود و البته پیش رفته ها با افرادی از فاصله هایی بس دور ارتباط برقرار می کنند.محتوای گفت و گو هایشان هم مثل همیشه آن قدر مغز دار و مفید است که انسان را به تفکر و تأمل وا می دارد... .

لازم به گفتن من نیست؛ خودتان می دانید که چه قدر جذاب و شیرین و به درد بخور است بحث و گفت و گو های توأم با غیبت مجالس زنانه در رابطه با این که فلانی چند تا بچه دارد؛ یا دختر فلانی چند تا خواستگار دارد یا دعوا و گیس و گیس کشی فلانی با زن دومش به کجا رسید... .

این جا من تک و تنها افتاده ام و کاغذ و قلمی که می توانند آیینه ی تفکراتم باشند... .

***

مدت زیادیست که از روضه خوانی مداح جلسه گذشته؛ اما نمی دانم چرا غدد اشکی ام فعال نمی شوند! تصمیم می گیرم کمی با خودم منطقی کلنجار بروم تا ببینم گیر کار از کجاست. و می فهمم که نه؛ انگار اشکال از من نیست... .

***

حوصله ام سر رفته است؛ پیرزنی به همراه دختر بچه ای کنارم می نشیند.

دختر بچه قیافه ی جالبی دارد؛ دندان های جلویی اش افتاده اند و مقنعه ی چانه دارش را از آن رو سر کرده؛ و صورتاً شبیه "سمیه" ی جدایی نادر از سیمین است.

آرام سرم را پایین می آورم و مقنعه اش رادرمی آورم؛با دستانم مو هایش را مرتب می کنم و  دو مرتبه مقنعه اش را سرش می کنم.

می گویم:می آیی با هم دوست شویم؟

نگاهش را از من می دزدد.

می گویم:اسم من فاطمه است.

با لحن آرامی جواب می دهد:اسم من هم زهرا ست.

به تقلید از من از مادر بزرگش کاغذ و خودکاری می گیرد و گفت و گوی ما به سادگی چند سؤال تکراری شروع می شود.

این خانم مادر بزرگته؟

هم مامان بزرگمه هم مامانمه.

چند تا دوستش داری؟

20 تا.

زهرا کلاس اول است.می پرسم:بهترین دوست مدرسه ات کیه؟

پاسخ می دهد: مریم؛چون هم خیلی مهربان است؛هم پوست سفیدی دارد.

خدا را چند تا دوست داری؟

اونم 20 تا.

با خدا حرفم می زنی؟

آره صبح ها.

ازش چی می خوای؟

دعا می کنم مریضا خوب بشن؛مرده ها زنده بشن؛همه ی آدما برگردن...

ازجمله ی آخرش چیزی سر درنمی آورم.

از او می خواهم خدا را برایم نقاشی کند.می گوید:خدا چشم ندارد.

می پرسم پس چه جوری ما را می بیند؟

کمی فکر می کند و سپس شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید از مادر بزرگم بپرس!

اما خودش بلافاصله ازمادر بزرگش می پرسد:مگر نگفتی خدا چشم ندارد؟پس چه طور ما را می بیند؟

مادر بزرگ با بی حوصلگی جواب می دهد:خدا همه چیزی دارد.اصلا خدا نور است.

با تعجب به من می گوید:خدا نوراست.

شروع می کند به نقاشی کشیدن از خدا.

دو مرتبه از مادر بزرگش می پرسد:خدا مو دارد؟

مادر بزرگ لبخندی می زند و می گوید" من تا حالا خدا را ندیده ام...

***

 وقتی که زهرا و مادربزرگش می روند، از مادرم می پرسم که چرا زهرا گفت آن خانم هم مادربزرگش است هم مادرش؛مادر جواب می دهد:مادر و پدر زهرا از هم جدا شده اند.

حالا می فهمم که چرا زهرا گفت :دعا می کنم همه ی آدم ها برگردند.

به زهرا گفتم هرچه می خواهی پشت صفحه بکش؛و زهرا تصویری می کشد از خودش،مادرش و پدرش...

 

این همان نقاشی زهرا از خداست؛شکل وسطی خداست که تلاش می کند تا لوبیای جوانه زده را به دست آورد!زهرا می گوید شکل سمت راستی فرشته است و سمت چپی ملکه...

سؤالاتی که زهرا از مادربزرگش پرسید را با نقاشی اش مقایسه کنید...

 

 

 

 

 

نظرات ()



و انا الیه راجعون...
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

شیشه ی مات عینکم را با گوشه ی چادرم پاک می کنم تا رفتنش را خوب ببینم.تا به خودم بقبولانم که دیگر بر نمی گردد.تا به خودم بفهمانم که دیگر صدای مهربانش را نخواهم شنید...

***

حال همه بد است؛خیلی بد.

عمه فقط شیون میزند.عمو،با آن ابهت و غرور خاصش دارد گریه می کند.و من ،مات و مبهوت به تابوت مادربزرگ زل زده ام و با خاطراتش کلنجار می روم.خاطره ی آن روزی که قرآنش را از او جدا کردم؛خاطره ی آخرین شب یلدایی که با هم بودیم،خاطره ی نقاشی هایی که به دیوار اتاقش می چسباندم؛خاطره ی عیدی دادن هایش؛خاطره ی نماز خواندنش با آن چادر آبی؛خاطره ی تلخ کیسه ی دارو ها و قرص هایش...

احساس می کنم چقدر سخت است که از امروزبه بعد،فقط باید با خاطره اش زندگی کنم.

احساس می کنم چقدر سخت است که از امروز به بعد،اگر بخواهم دوباره او را ببینم،باید با چند عکس ساده ارتباط برقرار کنم.

احساس می کنم چقدر تأمل برانگیز است که اگر در دنیا شکیل ترین لباس ها را هم بپوشیم،وقتی که باید به سوی خدا بازگردیم،با آن گدایی که پیراهنش به لطف وصله ها بدنش را می پوشاند،هیچ فرقی نداریم...

احساس می کنم چقدر غافل شده ایم بعضی از ما آدم ها؛یادمان رفته که قرار است دیر یا زود برایمان بند کفن ببندند و در قبری تنگ بگذارنمان...

***

بعد از مراسم خاکسپاری،به یکی از دوستان پیش نهاد دادم با هم کمی قدم بزنیم و صحبت کنیم.

انگار آسمان بغض داشت و می خواست گریه کند؛دوستم هم سعی می کرد بغضش را فرو دهد و غیر مستقیم از من می خواست آرامش کنم...

با لحنی مأیوس گفت:

دیگر برایم فرقی ندارد که فلان لباس را بخرم یا نه؛یا مثلا اگر در فلان درس چه نمره ی بیست بگیرم چه صفر،برایم هیچ تفاوتی ندارد.آخرش همه باید بمیریم...

حرف هایش بوی نا امیدی می داد.به او گفتم:

اگر قرار باشد تو که در زندگی هیچ مشکلی نداری این گونه فکر کنی،آن کسی که دکتر ها گفته اند یک ماه دیگر یا حتی همین امروز می میرد،چه باید بگوید؟!

جوابم را نداد.

احساس کردم توانسته ام قانعش کنم...

نظرات ()



وقتی که تصمیم گرفتم روی افکارم تجدید نظر کنم...
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/۱٠/٤

ساعت12:30- نماز خانه ی مدرسه ی راهنمایی صالحین

بچه ها خیلی خسته اند؛آن قدر که از رنگ پریده ی صورتشان و بی رمق بودن چشمانشان می شود فهمید که ذخیره انرژی شان رو به پایان است.

***

بچه که بودم فکر می کردم ثروت مند ها ،خدا را قبول ندارند و یا اصلا خدایی ندارند که بخواهند قبولش داشته باشند.

کمی که بزرگتر شدم ،فهمیدم که این چنین نیست.آن زمان فکر می کردم آن هایی که مسلمان نیستند،خدا را قبول ندارند ؛ و یا اصلا خدایی ندارند که بخواهند قبولش داشته باشند.

مدتی بعد به این نتیجه رسیدم که باز هم در اشتباه بوده ام.آن موقع هم فکر می کردم که آن هایی که مثلا حجاب را به درستی رعایت نمی کنند، خدا و پیغمبر و نماز و روزه را قبول ندارند.

اما امروز ،در سالن نماز خانه ی مدرسه، خطی قرمز بر روی تمام افکار پوچ و غلط گذشته ام کشیدم.

وقتی در صف نماز جماعت، کسانی را دیدم که قبلا فکر می کردم با نماز و خدا ،اتصال قوی ای ندارند،وقتی بچه هایی را دیدم که چه معصومانه سر بر روی مهر می گذارند،وقتی صدای قنوتشان به گوشم رسید که چقدر عاشقانه "ربنا" می گویند،فهمیدم که چقدر خود خواه بوده ام که فقط خودم را مسلمان و آدم حسابی فرض می کرده ام،و فهمیدم که هیچ خطی بی حجابی و ثروتمندی و... را به بی خدایی وصل نمی کند...

***

من به شخصه،وقتی که در نماز جماعت مدرسه شرکت می کنم،از خیلی از گناهانی که از مرتکب شدن آن ها خبر ندارم آگاه می شوم؛از خیلی از اشکالات شخصی ام خبردار می شوم.و نیز تصمیم می گیرم بر روی برخی از افکار و اخلاقیاتم تجدید نظر کنم...

***

درست است که جو گیری بد چیزیست اما شرطی شدن از آن بدتر است...

 

نظرات ()



جو گیر ها بخوانند!!!
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/٩/٢٧

همین یک ماه پیش بود؛هر کجا که می رفتی سخن بود از قحطی سومالی و آفریقا...

از همه پیگیر تر هم همین رسانه و تلویزیون خودمان بودند.آن قدر عکس های تکان دهنده از وضعیت وحشتناک مردم بی چاره ی آفریقا و سومالی نشانمان دادند که پس از مدتی بیماری اعصاب و روان گرفتیم...

اما نمی دانم چه شد که یک دفعه آتش گر گرفته ی تلویزیون و سایر رسانه ها ،خاموش شد.

دیگر نه عکسی نشانمان دادند از کودکان  گرسنه ی محتاج اندکی انسانیت،نه شماره حساب دادند که پول بریزیم برای مردم قحطی زده،نه...؛انگار  کسی به آن ها گفته بود که برای مدتی با احساسات مردم بازی کنند و بعدشم هم...

شاید کاری دست ما نباشد و نتوانیم به تنهایی آمار تلفات روزانه 15 کودک در مناطق قحطی زده را کاهش دهیم.اما کسی جلوی دعا کردن ما را نگرفته است...

***

بد مرضیست این جو گیری.خدا نکند به جان کسی بیفتد...

 

 

 

 

 

نظرات ()



فابل لاک پشت و خرگوش 2011!!!
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/٩/٢٢

روزی خرگوشی تصمیم گرفت با لاک پشتی مسابقه بگذارد.

طبق روال طبیعی خرگوش زودتر از لاک پشت به خط پایان رسید و مقام اول مسابقه را از آن خود کرد.

چند روز بعد،جغد دانا که روان شناس بیشه ی سبز بود این یادداشت را در روزنامه ی بیشه منتشر کرد:

خرگوش تند راه می رود وبه دلیل تند راه رفتنش به خود مغرور است؛

اما لاک پشت ذاتی مغرور داردو به همین دلیل با غرور و طمأنینه ،گام بر روی زمین می نهد...

 

نظرات ()



دوباره عاشورا...
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/٩/۱٥

ساعت دوازده.این جا کربلاست؛صدای ناله ی یتیمان حسین(ع)...

***

بچه ها بهانه می گیرند.آفتاب سوزان آزارشان می دهد. دسته های سینه زنی مرتب جای خود را به یکدیگر می دهند.تعدادی کودک ،آرام و بی خیال دست در دست مأموران گذاشته اند؛انگار نه انگار که مادری سراسیمه به دنبالشان می گردد...

این جا همه جور آدمی پیدا می شود.از نوزادانی که لباس علی اصغر حسین (ع) بر تن دارند؛تا پیرمردانی که عصا زنان به اینجا آمده اند تا عاشورا را به حضرت قائم(عج) تسلیت بگویند.صورت های همه متفاوت است اما همه شان،داغ حسین(ع) را بر سینه ی خود دارند...

اذان ظهر از بلندگو ها در حال پخش است.و مردم پس از دقایقی،خود را به صف های نماز می رسانند تا به یاد امام مظلومشان،نماز ظهر عاشورا را به جماعت بخوانند.

نماز که تمام می شود،مأموران از مردم می خواهند که اطراف خیمه را خلوت کنند.و در همان لحظه لشکریان  عمر سعد وارد میدان می شوند...

همه شان مشعلی به دست دارند و به صورت نمادین به کودکان و زنان پا برهنه ی اطراف خیمه شلاق می زنند.

صدای ناله و زجه ی زنان فضا را پر کرده و برگونه ی همگان اشک عزا جاریست.

مشعل های  لشکریان عمر سعد به خیمه نزدیک و نزدیک تر می شود؛ و ناگهان خیمه در میان شعله های آتش محو می شود.برای چند ثانیه ،دود همه ی آسمان را می گیرد.حالا می شود از لا به لای دود ها خورشید را به خوبی دید زد.و در همین لحظه صحنه ی "دو خورشید در آسمان کربلا"در ذهن ها تداعی می شود...

*** 

صدای ناله و شیون زنان بالا می گیرد.خانمی که کنار من ایستاده جمله ای عجیب بر زبان می آورد:

حتی اگر در اوج زمستان و برف و سرما هم باشد،خورشید روز عاشورا داغ و سوزان است...

 

 

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »