یقینا این جا تعداد خانم ها فرد است؛شاهد حرفم هم این است که در این جا هر کسی با بغل دستی خود و البته پیش رفته ها با افرادی از فاصله هایی بس دور ارتباط برقرار می کنند.محتوای گفت و گو هایشان هم مثل همیشه آن قدر مغز دار و مفید است که انسان را به تفکر و تأمل وا می دارد... .
لازم به گفتن من نیست؛ خودتان می دانید که چه قدر جذاب و شیرین و به درد بخور است بحث و گفت و گو های توأم با غیبت مجالس زنانه در رابطه با این که فلانی چند تا بچه دارد؛ یا دختر فلانی چند تا خواستگار دارد یا دعوا و گیس و گیس کشی فلانی با زن دومش به کجا رسید... .
این جا من تک و تنها افتاده ام و کاغذ و قلمی که می توانند آیینه ی تفکراتم باشند... .
***
مدت زیادیست که از روضه خوانی مداح جلسه گذشته؛ اما نمی دانم چرا غدد اشکی ام فعال نمی شوند! تصمیم می گیرم کمی با خودم منطقی کلنجار بروم تا ببینم گیر کار از کجاست. و می فهمم که نه؛ انگار اشکال از من نیست... .
***
حوصله ام سر رفته است؛ پیرزنی به همراه دختر بچه ای کنارم می نشیند.
دختر بچه قیافه ی جالبی دارد؛ دندان های جلویی اش افتاده اند و مقنعه ی چانه دارش را از آن رو سر کرده؛ و صورتاً شبیه "سمیه" ی جدایی نادر از سیمین است.
آرام سرم را پایین می آورم و مقنعه اش رادرمی آورم؛با دستانم مو هایش را مرتب می کنم و دو مرتبه مقنعه اش را سرش می کنم.
می گویم:می آیی با هم دوست شویم؟
نگاهش را از من می دزدد.
می گویم:اسم من فاطمه است.
با لحن آرامی جواب می دهد:اسم من هم زهرا ست.
به تقلید از من از مادر بزرگش کاغذ و خودکاری می گیرد و گفت و گوی ما به سادگی چند سؤال تکراری شروع می شود.
این خانم مادر بزرگته؟
هم مامان بزرگمه هم مامانمه.
چند تا دوستش داری؟
20 تا.
زهرا کلاس اول است.می پرسم:بهترین دوست مدرسه ات کیه؟
پاسخ می دهد: مریم؛چون هم خیلی مهربان است؛هم پوست سفیدی دارد.
خدا را چند تا دوست داری؟
اونم 20 تا.
با خدا حرفم می زنی؟
آره صبح ها.
ازش چی می خوای؟
دعا می کنم مریضا خوب بشن؛مرده ها زنده بشن؛همه ی آدما برگردن...
ازجمله ی آخرش چیزی سر درنمی آورم.
از او می خواهم خدا را برایم نقاشی کند.می گوید:خدا چشم ندارد.
می پرسم پس چه جوری ما را می بیند؟
کمی فکر می کند و سپس شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید از مادر بزرگم بپرس!
اما خودش بلافاصله ازمادر بزرگش می پرسد:مگر نگفتی خدا چشم ندارد؟پس چه طور ما را می بیند؟
مادر بزرگ با بی حوصلگی جواب می دهد:خدا همه چیزی دارد.اصلا خدا نور است.
با تعجب به من می گوید:خدا نوراست.
شروع می کند به نقاشی کشیدن از خدا.
دو مرتبه از مادر بزرگش می پرسد:خدا مو دارد؟
مادر بزرگ لبخندی می زند و می گوید" من تا حالا خدا را ندیده ام...
***
وقتی که زهرا و مادربزرگش می روند، از مادرم می پرسم که چرا زهرا گفت آن خانم هم مادربزرگش است هم مادرش؛مادر جواب می دهد:مادر و پدر زهرا از هم جدا شده اند.
حالا می فهمم که چرا زهرا گفت :دعا می کنم همه ی آدم ها برگردند.
به زهرا گفتم هرچه می خواهی پشت صفحه بکش؛و زهرا تصویری می کشد از خودش،مادرش و پدرش...

این همان نقاشی زهرا از خداست؛شکل وسطی خداست که تلاش می کند تا لوبیای جوانه زده را به دست آورد!زهرا می گوید شکل سمت راستی فرشته است و سمت چپی ملکه...
سؤالاتی که زهرا از مادربزرگش پرسید را با نقاشی اش مقایسه کنید...
