درباره نویسنده
فاطمه چاوشی
سلامی گرم . آنچه در این جا می خوانید ،تنها شب نوشته هاییست از یک دختر دهه هفتادی ... فاطمه چاوشی،متولد 19 آذر ماه 1376
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فاطمه چاوشی
مطالب اخیر
  • من، او، خدا، باران
  • بیایید "کمی" با فرهنگ باشیم...
  • تلخ اما دوست داشتنی
  • برداشتن یا بر نداشتن؛مسئله این نیست به خدا!
  • امان از وقتی که ماشین یک "خانم" پشت چراغ قرمز خاموش شود...
  • امان از وقتی که بخواهم به چیزی گیر بدهم...
  • امان از وقتی که صدای مداح گرم نباشد...
  • و انا الیه راجعون...
  • وقتی که تصمیم گرفتم روی افکارم تجدید نظر کنم...
  • جو گیر ها بخوانند!!!
  • فابل لاک پشت و خرگوش 2011!!!
  • دوباره عاشورا...
  • خدای من این گونه است...
  • دل بستن به سبک امروزی ها!
  • داستان غدیر...
  • پاییز نوشته
  • از زبان کبوتران حرم
  • خاطره ی یک روز کاملا ایرانی
  • قرآن مادربزرگ
  • برای آمنه...
  • آدم هایی که هر روز-خیلی ساده- از کنارشان می گذرم...
دوستان من
  • دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
  • انجمن نویسندگان کودک و نوجوان
  • حجت الاسلام محمدرضا زائری
  • حجت الاسلام محسن قرائتی
  • سرکار خانم عرفان نظر آهاری
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • بانوی سرزمین زیبایی ها
  • شبکه ی ادبی بیشه
  • آخر مرام و انسانیت!
  • یک عاشق ایرانی
  • مادر ترین دبیر دنیا!
  • همشهری جوان
  • بهنام دهش پور
  • بانوی شرقی
  • پیـــــــــــازداغ
  • زینب چوقادی
  • جوان ایرانی
  • خادم شهدا
  • عصفور
  • چارقد
  • واو به واو
  • قلم فرانسه
  • فرهنگ خوان
  • نردبام آسمان
  • برتر از پرواز...
  • کافه داستان
  • علی چاوشی
  • ستاره ی چیدنی
  • سلام به خورشید
  • کانون ادبیات ایران
  • نوشته ای برای دلم
  • جناب آقای رضا امیر خانی
  • شهید سید مرتضی آوینی
  • حجت الاسلام علی سرلک
  • حجت الاسلام شهاب مرادی
  • جناب آقای فرهاد حسن زاده
  • عشقی که زندگی می بخشد...
  • یادداشت‌های دختر گل‌فروش مترو
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



نوشته های یک دهه هفتادی
من، او، خدا، باران
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩۱/٢/۱٤

می ترسم؛می ترسم از این که این بار،دیدار آخرمان باشد.رو به رویش زانو می زنم.چشمان اشک آلودم را به چشمانش می دوزم.گریه امانم نمی دهد.آرام می گویمش: اگر قرار است امشب آخرین دیدار من و تو باشد، دیگر مرا هوایی خودت نکن...

***

من، او، خدا، باران؛ این جا،احساس می کنم به خدا نزدیک ترم.حالت عجیبی ست.هر دویمان به آرامی به سمت یک دیگر می رویم.قدم هایمان کوتاه است.من فقط یک قدم و خدا چند قدم.

و جایی که من و خدا به هم می رسیم، درست همان جاییست که او ،قدم های ما را به نظاره نشسته است...

***

انگار همین دیروز بود؛ با شور و شوقی بچه گانه ثبت نام کردیم و روز های پیش رو را شمردیم.انتظار کشیدیم و انتظار کشیدیم.تقویم اما، بدون حتی اندکی توجه به شور و اشتیاق ما، ورق خورد و ما را به روز موعود نزدیک تر کرد.

و امروز، ما درست در همان جایی هستیم که منتظرش بودیم.همان جایی که هزاران بار از مسافتی بس دور ،آرزوی بودن در آن را داشتیم.همان جایی که هزاران بار ،با تصویرش از قاب شیشه ای تلویزیون هایمان ارتباط برقرار کردیم.همان جایی که روزی دلمان پر می زد برایش.برای خودش؛ برای کبوتر هایش،برای پنجره فولادش، برای حس و حال عجیب مان،هنگام نواختن نقاره هایش...

***

مسئول گروه بچه ها را جمع می کند و بعد از شمارش، ما را به سمت یکی از ایوان های صحن انقلاب هدایت می کند.صحن خلوت است.شاید یکی از دلایل این خلوت بودن جو بارانی و نسبتا خنک حاضر است.دنبال جایی میگردم که از آن جا گنبد به خوبی پیدا باشد.یک جای خالی و دنج پیدا می کنم.هم رو به روی گنبد است ؛هم نزدیک بچه ها و مسئول گروه. می نشینم و بی اختیار گریه می کنم.دستان نسیم به آرامی صورت اشک آلود و بارانی ام را نوازش می کند. می خواهم یک زیارت نامه بخوانم اما ترجیح می دهم بنشینم و از زبان خودم با امام درد دل کنم. در ذهنم اسم تمامی آن هایی که التماس دعا گفتند را مرور می کنم.همان هایی که وقت خداحافظی از من،از اعماق وجودشان آهی کشیدند و با لحنی بغض آلود گفتند:سلام ما را هم به امام برسان...

مسئول گروهمان خانم جوانیست و با بچه ها رابطه ی صمیمی و نزدیکی دارد.برایمان پنجمین ترک آلبوم "هشت" را پخش می کند.صدایش را کم می کند تا خادم ها متوجه نشوند.شاید الان چیزی که بیش تر از همه حالم را خوب می کند، همین آهنگ ساده باشد.بچه ها به ارامی آن را زمزمه می کنند:دلم گرفته، دوباره هوای تو رو داره...

***

میان این همه زیبایی و حال خوب، یک چیز،یک تصور و خیال تلخ آزارم می دهد.می ترسم؛می ترسم از این که این بار دیدار آخرمان باشد... 

نظرات ()



بیایید "کمی" با فرهنگ باشیم...
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩۱/۱/۱٢

همه چیز برای جو گیر شدن مهیا بود؛اما از آن جا که مرا عهدیست با جانان،سعی کردم تمامی قوا و نیرو ها را مهار کنم.اگر چه این نوع جو گیر شدن ،اگر به اندازه باشد جنبه ی مثبت هم دارد.

***

هوای سرد و بارانی، خیلی ها از جمله خود من را وادار کرد که خلاقیت به خرج بدهیم و گاهی حتی به کار های عجیب و غریب هم دست بزنیم.

پاکت پلاستیکی،سفره ی یک بار مصرف ، پتو،روزنامه و برای آینده نگر ها و برنامه ریز های منظم ، چتر؛این ها همه وسایلی بودند که در زیر باران به کمک ملت آمدند و در بعضی مواقع سوژه آفرین هم شدند.

در ضمن فهمیدیم که بی جهت نیست که می گویند"باران رحمت الهی است".این را از آن جا فهمیدیم که بعضی از دوستان،روسری و شال و سر پوش خود را از دور گردنشان کمی به جلو حرکت داده وبرای خودشان چتر ساخته بودند...

بگذریم؛ همه جور آدمی پیدا می شد آن جا؛چه از نظر ظاهری و چه از نظر اخلاقی.بعضی از راهنما ها آن قدر با آب و تاب از "داریوش بزرگ" و "حضرت کوروش"و "ذوالقرنین کبیر" حرف می زدند که نا خود آگاه توریست ها هم دچار یک نوع غرور ملی کاذب شده بودند!

اما کمی آن طرف تر،اگر کسی نمی دانست که الان در تخت جمشید است ،با شنیدن  "داریوش " و "خشایار" گفتن های سبک راهنما ،گمان می برد که بحث در رابطه با "داریوش فرضیایی" و "خشایار مستوفی"است...

***

میان این همه زیبایی و شکوهِ کاخ های پرس پولیس،تنها یک چیز مرا آزار می داد و می دهد که گمان بردم سوژه ی خوبیست برای روی کاغذ آوردن.

همه ی آن افرادی که میراث کشورشان را با پشت کامیون اشتباه گرفته بودند و بر روی ستون های تخت جمشید جملات قصار و زیبایشان را -با خطی خوش - حکاکی کرده بودندبه یک طرف.تمامی آن بی فرهنگ هایی که پس از تناول تخمه وآجیل شان ،دور ریختنی ها و زباله هایشان را کنار دروازه ی ملل"فوت" می کردن هم به همان طرف.خلاقیت کارکنان و مسئولین مجموعه در پخش صوتی از بلند گو هایی که جای جای پرس پولیس نصب شده بود هم به یک طرف دیگر.

فکر می کنید در "میراث ملی و کهن ایران زمین" و مجموعه ای از زیبا ترین و با شکوه ترین کاخ های ایران باستان"چه موسیقی ای در حال پخش بود؟

مطمئنا هر چه هم غیر منطقی فکر کنید،آهنگ فیلم "God father" معروف به ذهنتان نمی رسد...

نظرات ()



تلخ اما دوست داشتنی
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

به محض این که از ماشین پیاده می شویم،چند نفر از داخل حیاط به طرفمان می آیند و به میله های در ورودی می چسبند.نگاهشان برایم سنگین است و اذیتم می کند.خیلی می ترسم.دستان سرد و عرق کرده ام را دور دستان پدر حلقه می کنم و سعی می کنم خودم را آرام کنم.
خیلی برایم جالب است؛قبل از این که بیاییم این جا کلی با خودم کلنجار رفتم که بتوانم احساساتم را کنترل کنم ؛اما الان هیچ اراده ای از خودم ندارم و دستانم به طرز محسوس و شدیدی می لرزند... .
وارد حیاط که می شویم،چند نفر می آیند دورمان؛پدر اشاره می کند که از آن ها نترسم که مبادا ناراحت شوند.من هم سعی می کنم لا اقل از نظر ظاهری ،خودم را کنترل کنم... .
***
هیچ وقت دوست نداشتم از نزدیک صحنه ی التماس کردن کسی را ببینم؛به خصوص وقتی که طرفی که به او التماس می کنند خودم باشم.اما شاید امروز،مجبورم که با آن مواجه شوم.یکی التماس می کند که پول بده.یکی دیگر با لحن مأیوسی می گوید :سیگار داری؟یکی دیگر اصلا نمی تواند صحبت کند و با اشاره زخم های عمیق تنش را نشانمان می دهد.یکی دیگر هم پشت درخت های حیاط، همراه با موسیقی ای که از رادیو در حال پخش است برای خودش می رقصد.وقتی می بینم که کسی قصد آزار من را ندارد،خیالم راحت تر می شود و با احتیاط دستانم را از دستان پدر جدا می کنم... .
یکی شان می آید جلو.سه تا کیسه ی سنگین دستش است.دفتر نقاشی اش را بیرون می آورد و به من نشان می دهد.می گویم:"باریک الله؛خیلی قشنگ کشیده ای!"با حرکات دستش به من می فهماند که می خواهد برایش چیزی بکشم.خودکارم را از کیفم در می آورم؛ مانده ام چه برایش بکشم که خوشش بیاید.اولین چیزی که به ذهنم می رسد"درخت"است.شروع می کنم به نقاشی کردن... .
کمی جلو تر می رویم.زنی از دور قهقهه زنان به طرفمان می آید.می آید جلو و با همان لحن قهقهه آمیز و انصافا ترسناکش به دوستانش می گوید:اینا از ما می ترسن.
ترسیده ام؛اما بلافاصله می گویم:نه؛از چی باید بترسم؟قهقهه ی زن ناگهان قطع می شود و با لحن کودکانه ای می گوید:یعنی دوستم داری؟با تعجب می گویم:خیلی دوستت دارم عزیزم.دستش را می آورد جلو تا با من دست بدهد.لبخندی می زند وقتی دستان خشکش را می فشارم... .
***
این جا موسسه ی خیریه ی سالمندان شهرستان مان است.همان جایی که تهرانی ها به آن می گویند:"کهریزک".
راستش از اول می دانستم که اگر بیایم این جا ،اعصابم می ریزد به هم.اما دوست داشتم مواجه شوم با چیزی که ممکن است بخشی از آینده ی زندگی خودم باشد... .
می دانستم اعصابم به هم میریزد اما خواستم بیایم این جا تا یادم بیاید اگر مادر بزرگم را از دست دادم،این جا پر است از مادربزرگ های مهربان،با همان چارقد های گل داری که مادربزرگ خودم به سر می کرد.
 و خواستم به این جا بیایم تا به همه ی مادربزرگ ها و پدربزرگ های منتظر بگویم که اگر نوه ها و بچه هایشان،خیلی راحت رهایشان کردند،من آماده ام که برایشان فرزندی کنم...

پ.ن1:به مناسبت آغاز شب های آرام و بدون درد غزل ابوالفتحی:

غزل عزیز،

پایان شب های درد و رنجت مبارک

یک امشب را آرام بخواب

اما این را هم بدان که

امشب،خاطره ی شیرین لبخندت،

خاطر همه ی ما را تلخ کرد...

پ.ن2:نوروز 91،پیشاپیش به همگی دوستان مبارک. 

 

نظرات ()



برداشتن یا بر نداشتن؛مسئله این نیست به خدا!
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/۱٢/۱۳

با یک کار ساده شروع می شود.یکی پوشش اسلامی یا همان حجاب سرش را بر می دارد و نقل محافل مختلف می شود.من که فکر می کنم این گونه آدم ها بلا استثناء با کمبود شدید محبت و توجه مواجه اند!یکی نیست که بگوید آخر آدم حسابی؛میخواهی اسمت بیفتد سر زبان هر کس و ناکسی،چرا این جوری می کنی آخر؟!مثل یک بچه ی خوب برو یک رویداد مهم را در تقویم ها ثبت کن،یک کار خیر بزرگ انجام بده،یک چیزی بگو که دنیا را متحول سازد،یا هر کاری که دوست داری برای شهرتت انجام بده اما جان مادرت با آبروی یک ملت و با آبروی اسلام بازی نکن لطفا!

به سادگی یک جوگیری آغاز می شود؛جوگیری یک آدم ساده لوح بد بخت!او آن قدر غرق در اقیانوس پر طلاطم جو زدگی می شود که یادش میرود هر کاری را که بکند،چه در این طرف و چه در آن طرف،تنها شخصیت پوچ خودش را نشان نمی دهد.فراموش می کند که تصویر کار قبیحانه اش ،مستقیما روی صورت و سیرت پاک همه ی مردم ایران بازتاب می کند.و خیلی از چیز ها را ،به سادگی یک جو گیری،از یاد می برد؛خیلی از ارزش ها را...

***

همین یک ماه پیش بود؛یکی از بازیگر های سینمای خودمان،در کمال تاسف،دست به عملی زد که ای کاش نمی زد.ای کاش شخصیت والای انسانی اش را به یک شخصیتی پست تر از حیوان تبدیل نمی کرد...

اما در این میان،یک موضوع برای من کاملا مبهم است.آن قدر که هر لحظه فکر می کنم که آیا تنها "برداشتن "حجاب است که یک ملت را به جوش می آورد؟و هر لحظه تصویر دختر آقای کارگردان را در مراسم اسکار به یاد می آورم...

 فکر می کنم که اسم این جسم پارچه ای روی سر خانم سارینا را چه می توان گذاشت؟فکر نکنم اسم آن "حجاب " باشد...

 

یادداشت بعد از این:

این دومین باریست که نتوانسم منظور اصلی خودم را به مخاطب برسانم.مقصر هم خودم هستم.به نظر من یادداشتی که کارش به "ادیت پس از نمایش در وبلاگ "و "یادداشت بعد از این"بکشد،یادداشت نیست. حالا هم مجبورم برای جلوگیری از سوء تفاهم های احتمالی،منظور خود را به وضوح و بی پرده بگویم.

در جواب دوستانی که تصور کردند این یادداشت من در رابطه با ارزش حجاب است،باید بگویم که در اینجا بحث چیز دیگریست.حرف من این است که کار سارینا فرهادی در مراسم اسکار ،همان کشف حجاب لا کانی ها و گلشیفته هاست؛اما مردم نباید شرطی بشوند و دلشان را به پوشش روبان مانند سارینا ها خوش کنند...

 

 

نظرات ()



امان از وقتی که ماشین یک "خانم" پشت چراغ قرمز خاموش شود...
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

پشت چراغ قرمز بودیم؛دومین ماشینی که بعد از چراغ توقف کرده بود،باتری اش دچار مشکل شد و خاموش شد.اتفاقا راننده ی آن نیز خانم نسبتا جوانی بود که ظاهرا ضعیف و کم توان به نظر می رسید و رنگش پریده بود از ترافیک سنگینی که ایجاد کرده بود...

سه-چهار دقیقه که گذشت،ماشین روشن شد و راه باز شد.

صحنه ی تامل برانگیزی دیدم که ناراحتم کرد.همان مرد های ناموس پرست غیرتی،آن قدر به این خانم بی چاره طعنه و کنایه زدند که یک لحظه خجالت کشیدم از وجود معدود افرادی هم چون این آقایان در جامعه...

- ای زنکه ی ...............................

- بی چاره مربی تعلیم رانندگیت!

- برو سوار ماشین ظرفشویی شو بابا!

- بلد نیستی سوار نشو خب!

و عکس العمل آن خانم در برابر این ابراز لطف ها،تنها نگاه کردن بود...

با خودم فکر کردم اگر هنوز هم این را باور نکرده ایم که خدایی آن بالا نشسته و همه ی کارهایمان را می بیند،لا اقل فکر کنیم هر لحظه یک غیر مسلمان یا یک غیر ایرانی در حال تماشای کار های روزمره ی ماست.تنها یک ثانیه فکر کنیم که او از آن به بعد در رابطه با جامعه ی مسلمانان یا ایرانی ها چه طرز فکری خواهد داشت.

بیایید بعضی وقت ها احساس مسئولیت کنیم؛گاهی اوقات کار های ما نمایان گر اعمال یک جامعه است...

***

خدا رحممان کرد که آقای شان علی استون، بعضی از کار های ما را ندید...

نظرات ()



امان از وقتی که بخواهم به چیزی گیر بدهم...
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/۱۱/۱۱

ساعت یک و سی دقیقه ی ظهر است؛اگر سر و صدای بچه ها بگذارد،صدای ناله ی معده ی خالی ام به راحتی به گوش می رسد.آن قدر بی حوصله و بی حالم که بغل دستی ام با حرکات موزون چشم و ابرو  مرا از ورود دبیر آگاه می سازد.با خودم فکر می کنم که چه طور خواهم توانست  تا یک و نیم ساعت دیگر ، با خودم کنار بیایم.سرم را روی میز می گذارم و آرام آواز می خوانم... .

دبیر، چند مرتبه با تمام قدرت و توانی که در دستانش دارد،روی میز می کوبد و با لحنی فریاد آلود می گوید:

کتاب هاتون رو باز کنید؛درس هشتم،قوه ی قضاییه.قادری،از روی درس بخون.

و قادری با رنگی پریده و صدایی لرزان شروع می کند:

قوه ی قضاییه یکی از ارکان مهم کشور است که وظیفه اش...

...یکی دیگر از وظایف این قوه،کشف جرم و مجازات مجرمان است.

دبیر پس از این جمله توضیحاتی در جهت تفهیم درس به دانش آموزان اضافه می کند:

همونجور که کتاب گفته، قوه ی قضاییه جرم رو پیگیری و مجرم رو مجازات میکنه.واین درسِ عبرتی میشه برای اونایی که شاید در آینده قراره به مجرم یا خلافکار تبدیل بشن.بدین ترتیب آمار جرم توی کشور کاهش پیدا می کنه... .

صحبت دبیر که تمام می شود،دستم را بالا می گیرم تااز دبیر سوالی بپرسم؛سوالی که از مدت ها پیش فکرم را مشغول کرده و احساس می کنم امروز،در کلاس اجتماعی ، وقت خوبیست تا به پاسخ آن برسم... .

از دبیر می پرسم:اگر مجازات مجرمان به گونه ایست که به قول شما عبرتیست برای دیگران،پس چرا هنوز هم باید شاهد قتل های متعدد،اسید پاشی های دوباره و یا هر بی قانونی دیگری باشیم؟!

بچه ها حرفم را تایید می کنند؛انگار که این سوال ، تنها ذهن من را درگیر نکرده است.

دبیر اما ، چند ثانیه نگاهم می کند و قصد دارد با جوابی دندان شکن و قانع کننده،مرا سر جایم بنشاند! با لحنی خاص می گوید: خیلی از چرا ها هستند که من نمی توانم دلیل آن ها را به تو بگویم... .

لبخندی می زنم و آرام سر جایم می نشینم.بغل دستی ام به شوخی می گوید:

قانع شدی؟!هزار بار به تو نگفتم بزرگ تر از دهنت لقمه بر ندار؟

 

***

صبر کنید؛قبل از این که خودتان نتیجه گیری کنید، بگذارید من برایتان بگویم.

منظورم از نوشته ام،همان سوالی نیست که از دبیرمان پرسیدم؛اگر چه به دنبال پاسخ آن هستم.اما این چند خط را نوشتم که ضمن احترام به تمام فرهنگیان ایران، بگویم که "نه گفتن" تنها برای مواقعی نیست که با پیشنهاد یک رفیق ناباب رو به رو هستیم. بهضی وقت ها خوب است که اگر چیزی را نمی دانیم هم، با شجاعت و شهامت تمام، بگوییم :نه،جواب سوالت را نمی دانم...

 

 

 پ.ن:ممکن است فکر کنید که ایشان به دلیل شرایط کلاس و عدم تمایل به شرکت در مباحث سیاسی به من پاسخ نداده اند.اما حتی وقتی که من دومرتبه  از ایشان درخواست کردم که به صورت خصوصی برای من توضیح دهند ،بازهم با ممانعت ایشان روبه رو شدم.به نظر من سیاست راز نیست که بخواهیم از برملا شدن آن نگران باشیم؛به خصوص وقتی که طرف گفت و گویمان،فردی باشد که در ضمن این که نوجوان است و در سنیست که به راحتی هر حرفی را باور می کند، معتقد باشد که دانستن مسائل سیاسی کشورش،حـق اوست... .

پ.ن:گرامی می دارم نخستین روز بهمن را از چند جهت:

اول این که زاد روز  مادرِ بزرگم است.دوم این که زاد روز مادربزرگم است و سوم این که روز پرواز  بزرگ مردیست از جنس عشق؛دکتر محمد قریب... .

نظرات ()



امان از وقتی که صدای مداح گرم نباشد...
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٤

یقینا این جا تعداد خانم ها فرد است؛شاهد حرفم هم این است که در این جا هر کسی با بغل دستی خود و البته پیش رفته ها با افرادی از فاصله هایی بس دور ارتباط برقرار می کنند.محتوای گفت و گو هایشان هم مثل همیشه آن قدر مغز دار و مفید است که انسان را به تفکر و تأمل وا می دارد... .

لازم به گفتن من نیست؛ خودتان می دانید که چه قدر جذاب و شیرین و به درد بخور است بحث و گفت و گو های توأم با غیبت مجالس زنانه در رابطه با این که فلانی چند تا بچه دارد؛ یا دختر فلانی چند تا خواستگار دارد یا دعوا و گیس و گیس کشی فلانی با زن دومش به کجا رسید... .

این جا من تک و تنها افتاده ام و کاغذ و قلمی که می توانند آیینه ی تفکراتم باشند... .

***

مدت زیادیست که از روضه خوانی مداح جلسه گذشته؛ اما نمی دانم چرا غدد اشکی ام فعال نمی شوند! تصمیم می گیرم کمی با خودم منطقی کلنجار بروم تا ببینم گیر کار از کجاست. و می فهمم که نه؛ انگار اشکال از من نیست... .

***

حوصله ام سر رفته است؛ پیرزنی به همراه دختر بچه ای کنارم می نشیند.

دختر بچه قیافه ی جالبی دارد؛ دندان های جلویی اش افتاده اند و مقنعه ی چانه دارش را از آن رو سر کرده؛ و صورتاً شبیه "سمیه" ی جدایی نادر از سیمین است.

آرام سرم را پایین می آورم و مقنعه اش رادرمی آورم؛با دستانم مو هایش را مرتب می کنم و  دو مرتبه مقنعه اش را سرش می کنم.

می گویم:می آیی با هم دوست شویم؟

نگاهش را از من می دزدد.

می گویم:اسم من فاطمه است.

با لحن آرامی جواب می دهد:اسم من هم زهرا ست.

به تقلید از من از مادر بزرگش کاغذ و خودکاری می گیرد و گفت و گوی ما به سادگی چند سؤال تکراری شروع می شود.

این خانم مادر بزرگته؟

هم مامان بزرگمه هم مامانمه.

چند تا دوستش داری؟

20 تا.

زهرا کلاس اول است.می پرسم:بهترین دوست مدرسه ات کیه؟

پاسخ می دهد: مریم؛چون هم خیلی مهربان است؛هم پوست سفیدی دارد.

خدا را چند تا دوست داری؟

اونم 20 تا.

با خدا حرفم می زنی؟

آره صبح ها.

ازش چی می خوای؟

دعا می کنم مریضا خوب بشن؛مرده ها زنده بشن؛همه ی آدما برگردن...

ازجمله ی آخرش چیزی سر درنمی آورم.

از او می خواهم خدا را برایم نقاشی کند.می گوید:خدا چشم ندارد.

می پرسم پس چه جوری ما را می بیند؟

کمی فکر می کند و سپس شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید از مادر بزرگم بپرس!

اما خودش بلافاصله ازمادر بزرگش می پرسد:مگر نگفتی خدا چشم ندارد؟پس چه طور ما را می بیند؟

مادر بزرگ با بی حوصلگی جواب می دهد:خدا همه چیزی دارد.اصلا خدا نور است.

با تعجب به من می گوید:خدا نوراست.

شروع می کند به نقاشی کشیدن از خدا.

دو مرتبه از مادر بزرگش می پرسد:خدا مو دارد؟

مادر بزرگ لبخندی می زند و می گوید" من تا حالا خدا را ندیده ام...

***

 وقتی که زهرا و مادربزرگش می روند، از مادرم می پرسم که چرا زهرا گفت آن خانم هم مادربزرگش است هم مادرش؛مادر جواب می دهد:مادر و پدر زهرا از هم جدا شده اند.

حالا می فهمم که چرا زهرا گفت :دعا می کنم همه ی آدم ها برگردند.

به زهرا گفتم هرچه می خواهی پشت صفحه بکش؛و زهرا تصویری می کشد از خودش،مادرش و پدرش...

 

این همان نقاشی زهرا از خداست؛شکل وسطی خداست که تلاش می کند تا لوبیای جوانه زده را به دست آورد!زهرا می گوید شکل سمت راستی فرشته است و سمت چپی ملکه...

سؤالاتی که زهرا از مادربزرگش پرسید را با نقاشی اش مقایسه کنید...

 

 

 

 

 

نظرات ()



و انا الیه راجعون...
نویسنده: فاطمه چاوشی - ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

شیشه ی مات عینکم را با گوشه ی چادرم پاک می کنم تا رفتنش را خوب ببینم.تا به خودم بقبولانم که دیگر بر نمی گردد.تا به خودم بفهمانم که دیگر صدای مهربانش را نخواهم شنید...

***

حال همه بد است؛خیلی بد.

عمه فقط شیون میزند.عمو،با آن ابهت و غرور خاصش دارد گریه می کند.و من ،مات و مبهوت به تابوت مادربزرگ زل زده ام و با خاطراتش کلنجار می روم.خاطره ی آن روزی که قرآنش را از او جدا کردم؛خاطره ی آخرین شب یلدایی که با هم بودیم،خاطره ی نقاشی هایی که به دیوار اتاقش می چسباندم؛خاطره ی عیدی دادن هایش؛خاطره ی نماز خواندنش با آن چادر آبی؛خاطره ی تلخ کیسه ی دارو ها و قرص هایش...

احساس می کنم چقدر سخت است که از امروزبه بعد،فقط باید با خاطره اش زندگی کنم.

احساس می کنم چقدر سخت است که از امروز به بعد،اگر بخواهم دوباره او را ببینم،باید با چند عکس ساده ارتباط برقرار کنم.

احساس می کنم چقدر تأمل برانگیز است که اگر در دنیا شکیل ترین لباس ها را هم بپوشیم،وقتی که باید به سوی خدا بازگردیم،با آن گدایی که پیراهنش به لطف وصله ها بدنش را می پوشاند،هیچ فرقی نداریم...

احساس می کنم چقدر غافل شده ایم بعضی از ما آدم ها؛یادمان رفته که قرار است دیر یا زود برایمان بند کفن ببندند و در قبری تنگ بگذارنمان...

***

بعد از مراسم خاکسپاری،به یکی از دوستان پیش نهاد دادم با هم کمی قدم بزنیم و صحبت کنیم.

انگار آسمان بغض داشت و می خواست گریه کند؛دوستم هم سعی می کرد بغضش را فرو دهد و غیر مستقیم از من می خواست آرامش کنم...

با لحنی مأیوس گفت:

دیگر برایم فرقی ندارد که فلان لباس را بخرم یا نه؛یا مثلا اگر در فلان درس چه نمره ی بیست بگیرم چه صفر،برایم هیچ تفاوتی ندارد.آخرش همه باید بمیریم...

حرف هایش بوی نا امیدی می داد.به او گفتم:

اگر قرار باشد تو که در زندگی هیچ مشکلی نداری این گونه فکر کنی،آن کسی که دکتر ها گفته اند یک ماه دیگر یا حتی همین امروز می میرد،چه باید بگوید؟!

جوابم را نداد.

احساس کردم توانسته ام قانعش کنم...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »