می ترسم؛می ترسم از این که این بار،دیدار آخرمان باشد.رو به رویش زانو می زنم.چشمان اشک آلودم را به چشمانش می دوزم.گریه امانم نمی دهد.آرام می گویمش: اگر قرار است امشب آخرین دیدار من و تو باشد، دیگر مرا هوایی خودت نکن...
***
من، او، خدا، باران؛ این جا،احساس می کنم به خدا نزدیک ترم.حالت عجیبی ست.هر دویمان به آرامی به سمت یک دیگر می رویم.قدم هایمان کوتاه است.من فقط یک قدم و خدا چند قدم.
و جایی که من و خدا به هم می رسیم، درست همان جاییست که او ،قدم های ما را به نظاره نشسته است...
***
انگار همین دیروز بود؛ با شور و شوقی بچه گانه ثبت نام کردیم و روز های پیش رو را شمردیم.انتظار کشیدیم و انتظار کشیدیم.تقویم اما، بدون حتی اندکی توجه به شور و اشتیاق ما، ورق خورد و ما را به روز موعود نزدیک تر کرد.
و امروز، ما درست در همان جایی هستیم که منتظرش بودیم.همان جایی که هزاران بار از مسافتی بس دور ،آرزوی بودن در آن را داشتیم.همان جایی که هزاران بار ،با تصویرش از قاب شیشه ای تلویزیون هایمان ارتباط برقرار کردیم.همان جایی که روزی دلمان پر می زد برایش.برای خودش؛ برای کبوتر هایش،برای پنجره فولادش، برای حس و حال عجیب مان،هنگام نواختن نقاره هایش...
***
مسئول گروه بچه ها را جمع می کند و بعد از شمارش، ما را به سمت یکی از ایوان های صحن انقلاب هدایت می کند.صحن خلوت است.شاید یکی از دلایل این خلوت بودن جو بارانی و نسبتا خنک حاضر است.دنبال جایی میگردم که از آن جا گنبد به خوبی پیدا باشد.یک جای خالی و دنج پیدا می کنم.هم رو به روی گنبد است ؛هم نزدیک بچه ها و مسئول گروه. می نشینم و بی اختیار گریه می کنم.دستان نسیم به آرامی صورت اشک آلود و بارانی ام را نوازش می کند. می خواهم یک زیارت نامه بخوانم اما ترجیح می دهم بنشینم و از زبان خودم با امام درد دل کنم. در ذهنم اسم تمامی آن هایی که التماس دعا گفتند را مرور می کنم.همان هایی که وقت خداحافظی از من،از اعماق وجودشان آهی کشیدند و با لحنی بغض آلود گفتند:سلام ما را هم به امام برسان...
مسئول گروهمان خانم جوانیست و با بچه ها رابطه ی صمیمی و نزدیکی دارد.برایمان پنجمین ترک آلبوم "هشت" را پخش می کند.صدایش را کم می کند تا خادم ها متوجه نشوند.شاید الان چیزی که بیش تر از همه حالم را خوب می کند، همین آهنگ ساده باشد.بچه ها به ارامی آن را زمزمه می کنند:دلم گرفته، دوباره هوای تو رو داره...
***
میان این همه زیبایی و حال خوب، یک چیز،یک تصور و خیال تلخ آزارم می دهد.می ترسم؛می ترسم از این که این بار دیدار آخرمان باشد...
